|
از صبح كه بيدار شدم يه احساس خوب داشتم چون امروز قرار بود ببينمش . ساعت 6 با عجله اومدم خونه و مثل باد دوش گرفتم ( راستي باد چه جوري دوش مي گيره ؟ ) قرارمون ساعت 7.30 بود توي هتل هما . سر ساعت رسيدم به محل قرارمون . يه ميز نزديك پيانو انتخاب كردم و نشستم . واي خداي من تا چند لحظه ديگه مي ديدمش . آروم آروم از راه رسيد و نشست سر ميز . به چشماش نگاه كردم ، خيلي مهربون بود . مهربون ترين چشمون دنيا . بهش گفتم دوست دارم . بهش گفتم وقتي پيشتم به اوج مي رسم . بهش گفتم نمي دونستم دوست داشتن اينقدر مي تونه آدمو عوض كنه . حتي وقتي براي چند لحظه برق قطع شد همه جا برام روشن بود چون اون كنارم بود . دستاش رو گرفتم آروم بردم به طرف لب هام . بوي خوبي مي داد . بوي طراوت زندگي ، بوي دوست داشتن ، بوي مهربوني ، بوي ... گفتم يادته كه گفته بودم اينقدر دوست دارم كه مي خورمت؟ وخوردمش قهوه عزيزم رو !!! همينجور كه دست هاي قشنگش ( دسته فنجون ) توي دستم بود بهش نگاه كردم . بهش گفتم زودتر از اينا مي خواستم بگم دوست دارم ولي جرات نكردم . بهش گفتم مي دوني چقدر زندگي رو واسم شيرين مي كني وقتي با شكر فراوون مي خورمت . بهش گفتم زندگي چه قدر مي تونه واسم تلخ باشه وقتي كه سياهي . بهش گفتم زندگي چقدر مي تونه متفاوت باشه وقتي با يه كم شير مي خورمت و يا چقدر سفيد باشه وقتي با شير زياد مي خورمت . چه لحظات خوبي كنارش گذشت . ديگه بايد مي رفتم . به جاي خاليش نگاه كردم دلم گرفت . كاش آدما چيزايي رو كه دوست داشتن مي تونستن براي هميشه پيش خودشون نگه دارن . از هتل اومدم بيرون . هوا عالي بود . قهوه جونم تو ديگه الان جزيي از من شدي . دلم مي خواست اونجا فرياد بزنم كه دوست دارم . دلم مي خواست تا بي نهايت راه برم و به تو فكر كنم . مي دوني ؟ من اصلا به حرفاي كافه گلاسه و شير شكلات اهميت نمي دم كه مدام مي يان و پشت سرت حرف مي زنن . مدام مي گن اگه قهوه بخوري بي خوابي مياد سراغت ، مي گن واسه قلب ضرر داري ، مي گن تلخي ، مي گن اگه بخورمت جيز مي شم !!! مهم اينه كه من تو رو دوست دارم .
|

