|
ای که بی تو خودمو ، تک و تنها می بینم هر جا که پا می ذارم ، تو رو اونجا می بینم یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود قصه غربت تو قد صد تا قصه بود یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمر منو آتیش می زنه تو برام خورشید بودی ، توی این دنیای سرد گونه های خیسمو ، دستای تو پاک می کرد حالا اون دستا کجاست اون دوتا دستای خوب چرا بی صدا شده لب قصه های خون من که باور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
|

