|
از صبح كه بيدار شدم يه احساس خوب داشتم چون امروز قرار بود ببينمش . ساعت 6 با عجله اومدم خونه و مثل باد دوش گرفتم ( راستي باد چه جوري دوش مي گيره ؟ ) قرارمون ساعت 7.30 بود توي هتل هما . سر ساعت رسيدم به محل قرارمون . يه ميز نزديك پيانو انتخاب كردم و نشستم . واي خداي من تا چند لحظه ديگه مي ديدمش . آروم آروم از راه رسيد و نشست سر ميز . به چشماش نگاه كردم ، خيلي مهربون بود . مهربون ترين چشمون دنيا . بهش گفتم دوست دارم . بهش گفتم وقتي پيشتم به اوج مي رسم . بهش گفتم نمي دونستم دوست داشتن اينقدر مي تونه آدمو عوض كنه . حتي وقتي براي چند لحظه برق قطع شد همه جا برام روشن بود چون اون كنارم بود . دستاش رو گرفتم آروم بردم به طرف لب هام . بوي خوبي مي داد . بوي طراوت زندگي ، بوي دوست داشتن ، بوي مهربوني ، بوي ... گفتم يادته كه گفته بودم اينقدر دوست دارم كه مي خورمت؟ وخوردمش قهوه عزيزم رو !!! همينجور كه دست هاي قشنگش ( دسته فنجون ) توي دستم بود بهش نگاه كردم . بهش گفتم زودتر از اينا مي خواستم بگم دوست دارم ولي جرات نكردم . بهش گفتم مي دوني چقدر زندگي رو واسم شيرين مي كني وقتي با شكر فراوون مي خورمت . بهش گفتم زندگي چه قدر مي تونه واسم تلخ باشه وقتي كه سياهي . بهش گفتم زندگي چقدر مي تونه متفاوت باشه وقتي با يه كم شير مي خورمت و يا چقدر سفيد باشه وقتي با شير زياد مي خورمت . چه لحظات خوبي كنارش گذشت . ديگه بايد مي رفتم . به جاي خاليش نگاه كردم دلم گرفت . كاش آدما چيزايي رو كه دوست داشتن مي تونستن براي هميشه پيش خودشون نگه دارن . از هتل اومدم بيرون . هوا عالي بود . قهوه جونم تو ديگه الان جزيي از من شدي . دلم مي خواست اونجا فرياد بزنم كه دوست دارم . دلم مي خواست تا بي نهايت راه برم و به تو فكر كنم . مي دوني ؟ من اصلا به حرفاي كافه گلاسه و شير شكلات اهميت نمي دم كه مدام مي يان و پشت سرت حرف مي زنن . مدام مي گن اگه قهوه بخوري بي خوابي مياد سراغت ، مي گن واسه قلب ضرر داري ، مي گن تلخي ، مي گن اگه بخورمت جيز مي شم !!! مهم اينه كه من تو رو دوست دارم .
خجسته آيين «سده» كه همهساله روز دهم بهمن ماه و هنگام غروب آفتاب برگزار ميشود، در شمار جشنهاي كهني است كه هزاران سال است در ايران برگزار ميشود . اما در شاهنامه چنين آمده است كه روزي هوشنگ ، شاه ايران ، از كوهي مي گذشت كه ناگهان چشمش به مار سياه و بزرگي افتاد . هوشنگ سنگي از روي زمين برداشت و به طرف مار پرتاب كرد . مار فرار كرد و سنگ پس از برخورد به سنگ هاي ديگر خرد شد و از اين برخورد جرقه هايي پديد آمد كه علف هاي خشك اطراف را شعله ور كرد و آتش براي اولين بار به وجود آمد .هوشنگ دستور داد به مناسبت پيدايش فروغ ايزدي جشن گرفتند و در هنگام پرستش آنرا قبله خود قرار دادند . از اشعار شاهنامه به خوبي معلوم است كه آتش به وسيله هوشنگ كشف شده و از لحاظ اينكه آتش فروغ ايزدي است دستور داد كه هنگام ستايش خدا آنرا سو ( قبله ) قرار دهند. همچنين ايرانيان اين روز را طلايه دار نوروز هم مي دانستند چون در روز دهم بهمن ، چهل روز از آغاز زمستان مي گذرد و جشن سده پايان چله زمستان است . آن ها معتقد بودند جشن سده طلايه دار نوروز و بهار است كه به سرماي زمستان حمله مي كند تا نوروز از راه برسد : بر لشكر زمستان نوروز نامدار كرده است راي تاختن و كارزار وينك بيامده به پنجاه روز پيش جشن سده طلايه نوروز و نو بهار ( منوچهري دامغاني )
یکی روز شاه جهان سوی کوه گذر کرد با چند کس همگروه پدید آمد از دور چیزی دراز سیهرنگ و تیرهتن و تیزتاز دو چشم از برِ سر چو دو چشمه خون ز دود دهانش جهان تیرهگون نگه کرد هوشنگ با هوش و سنگ گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ بزور کیانی رهانید دست جهانسوز مار از جهانجوی جست برآمد از سنگ گران سنگ خُرد همان و همین سنگ بشکست گرد فروغی پدید آمد از هر دو سنگ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ نشد مار کشته و لیکن ز راز ازین طبعِ سنگ آتش آمد فراز جهاندار پیشِ جهانآفرین نیایش همی کرد و خواند آفرین که او را فروغی چنین هدیه داد همین آتش آنگاه قبله نهاد بگفتا فروغیست این ایزدی پرستید باید اگر بخردی شب آمد برافروخت آتش چو کوه همان شاه در گرد او با گروه یکی جشن کرد آن شب و باده خورد سده نام آن جشن فرخنده کرد ز هوشنگ ماند این سده یادگار بسی باد چون او دگر شهریار کز آباد کردن جهان یاد کرد جهانی به نیکی از او یاد کرد
سلام اي خاك خوب مهرباني درفش سر فراز كاوياني سلام اي گمشده در بودن خويش به يغما رفته هم آيين و هم كيش سلام اي سرزمين آريايي دريغا دوري و درد و جدايي سلام اي اهل دل را جاي ايمن دليران را دل خاك تو مأمن سلام اي شهر خوب اي شهر آرش سياوش را كجا مي سوزد آتش كجا چنگيز و تيمور و سكندر تواناي نبردت اي قلندر
به هر حال روزها مياد و مي ره ، شايد اون چيزي كه به اونا ارزش مي ده برنامه و كاريه كه آدما توشون انجام مي دن . وگرنه همه روزها يه جورن . اينكه چرا بعضي روزها براي ما ارزش پيدا مي كنن و بعضي از روزها رو دوست نداريم بستگي داره به اون كارهايي كه انجام داديم يا قصد داريم انجام بديم . چرا نمي تونيم همه روزهامون رو خوب كنيم ؟ ما كه دوست نداريم يه روزمون رو به بدي و ضرر پشت سر بذاريم . پس اون چه مانعي هست كه نمي ذاره به هدفمون ( يه روز زيبا و مفيد ) دست پيدا كنيم ؟ نمي دونم چقدر در اين مورد فكر كرديد يا تا چه اندازه يي به جوابش دست پيدا كردين . در اين كه آدم بايد براي هر روزش برنامه مشخصي داشته باشه شكي نيست ، در اين كه آدم براي پياده كردن برنامه از قبل طراحي شده اش بايد تلاش كنه هم شكي نيست ، در اين كه همه كارها به راحتي و آسوني انجام شدني نيست هم شبهه اي وجود نداره ، پس اون چه چيزيه كه مانع مي شه ؟ به نظر من تا حدودي موانع غير قابل پيش بيني و از اون مهمتر عدم اعتماد به خودمون براي نتيجه گرفتن . آره آدم اگه به خودش اطمينان داشته باشه تمام موانع رو از پيش پاش بر مي داره . اگه خودش رو بزرگتر از موانع بدونه از اون ها نمي ترسه ، اگه هم از چيزي نترسه اونقدر تلاش مي كنه تا به نتيجه برسه . پس پيش به سوي جاده اميد . پيش به سوي مسير اطمينان . پرواز به سوي آسمان هاي موفقيت . حركت و تلاش ، بدون ترس و خستگي .
با تشکر از دوستان عزیز « گلی خانوم » و « نیکو خانوم » که این پستم نتیجه فکر کردن به کامنت های این عزیزان بود که برای پست قبلیم گذاشته بودن.
تو اون شام مهتاب كنارم نشستي عجب شاخه گل وار به پايم شكستي قلم زد نگاهي به نقش آفريني كه صورتگري را نبود اين چنيني پريزاد عشق و مهاسا كشيدي خدا را به شور تماشا كشيدي تو دونسته بودي چه خوش باورم من شكفتي و گفتي : از عشق پرپرم من تا گفتم كي هستي ؟ تو گفتي يه بي تاب تا گفتم دلت كو ؟ تو گفتي كه درياب قسم خوردي بر ماه كه " عاشق تريني " تو يك جمع عاشق تو صادق تريني همون لحظه ابري رخ ماه و آشفت به خود گفتم : اي واي مبادا دروغ گفت گذشت روزگاري از اون لحظه ناب كه معراج دل بود به درگاه مهتاب در اون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به يادت شكستم تو از اين شكستن خبر داري يا نه ؟ هنوز شور عشق و به سر داري يا نه ؟ هنوزم تو شب هات اگه ماه و داري من اون ماه و دادم به تو يادگاري
تقدیم به استاد گرانقدرم سرکار خانم فر یبا مختاری : زندگی من چهار فصله . هم بهار داره هم تابستون . هم پاییز و هم زمستون . هر کدومشون قشنگ تر از اون یکیه ! هر کدومشون زشت تر از اون یکیه ! خدا نیاره اون روزی که همه زندگی من پاییز غم انگیز باشه . خدا برای هیچ کسی نیاره خصوصاً برای شما . بهار زیبای من در شادابی و طراوته . از شکوفه های به عمل اومده استفاده کردنه . تابستون زیبای من وقت کیف کردنه ! در میون خانوادم می گذره و به خاطره هام می پیونده . پاییز زیبای من در یاد کردنه . از بهار و تابستون به خوبی نام بردنه . زمستون زیبای من در انتظاره . لحظه شماری کردن برای بهار . آره چهار فصل زندگی من تا اینجا زیباست ! اما ... بهار زشت من در جوون بودنه . در بی تجربه بودن . در سست بودن . تابستون زشت من در بی رحم بودنه . در داغ و جوشی بودنه . در سوزوندن چهره های سفیده ! پاییز زشت من در پژمردنه . در کسالته . در انتظار مردن بودنه . زمستون زشت من در سردی و بی روح بودنه . در یخ زدنه آب های روونه . آره ! چهار فصل زندگی من هم قشنگه هم زشت . هر دو با هم در حال مسابقه ... دعا می کنم همیشه چهار فصل زیبا برای شما و خانواده محترمتون پدیدار بشه .
خدایم ، خدایم ، آه ای خدایم ، صدایت می زنم بشنو صدایم شکنجه گاه این دنیاست جایم ، به جرم زندگی این شد سزایم آه ای خدایم بشنو صدایم ، مرا بگذار با این ماجرایم نمی پرسم چرا این شد سزایم ، آه ای خدایم بشنو صدایم گلویم مانده از فریاد و فریاد ، ندارد کس غم مرگ صدا را به قفل در نفس پیچیده سوگند ، به گلهای به خون غلتیده سوگند به مادر سوگوار جاودانه ، که داغ نوجوانان دیده سوگند خدایا حادثه در انتظار است ، به هر سو باد وحشی در گذار است به فکر قتل عام لاله ها باش ، که خواب گل به گل کابوس خار است خدایم ای پناه لحظه هایم ، صدایت می زنم با گریه هایم الهی در شب فقرم بسوزان ، ولی محتاج نامردان مگردان عطا کن دست بخشش همتم را ، خجل از روی محتاجان مگردان الهی کیفرم را می پذیرم ، که از تو ذات خود را پس بگیرم کمک کن تا که با نا حق نسازم ، برای عشق و آزادی بمیرم
تا حالا یه آدم عاشق رو دیدین؟ اونی که عاشق می شه با همه مهربون می شه ، به همه کمک می کنه ، همه آدم ها رو دوست داره ، همه چیز رو دوست داره ، حیوونا رو هم دوست داره ... با کلاغ ها حرف می زنه ... برای مورچه ها زمزمه می کنه ... کبوتر ها رو که می بینه حالی به حالی می شه ... دنیا براش میشه مثل بهشت ، چون معشوق روی زمین همین دنیا راه می ره . چون نشون معشوق رو روی زمین همین دنیا می بینه . اگه اذیتش کنن ، ناراحت نمی شه ... اگه مسخره ش کنن ، می خنده ... اگه دستش بندازن فقط لبخند می زنه ... اگه سنگم بهش بزنن باز لبخند می زنه ... وجود خودشو فراموش می کنه ... اصلا آدم عاشق روی زمین نیست ، روی ابرها راه می ره ... سبک باله... سر خوشه ... شاده ... غمگینه ... غم هم براش لذت داره ... آدم عاشق - اگه واقعا عاشق باشه – دیگه این دنیایی نیست ... مال اون طرفه ... زود می پره و می ره ........ تا حالا عاشق شدین؟
ای که بی تو خودمو ، تک و تنها می بینم هر جا که پا می ذارم ، تو رو اونجا می بینم یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود قصه غربت تو قد صد تا قصه بود یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمر منو آتیش می زنه تو برام خورشید بودی ، توی این دنیای سرد گونه های خیسمو ، دستای تو پاک می کرد حالا اون دستا کجاست اون دوتا دستای خوب چرا بی صدا شده لب قصه های خون من که باور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
خدایا ... بهشتت چه شکلیه ؟
همه چیزای اون جا قشنگه ... نه ؟ اونجا که ناراحتی نیست ... همش قشنگیه ... همش مهربونیه ... اون جا همه هم دیگه رو دوست دارن ... اونجا دیگه دورویی و ریا نیست ... مگه نه ؟ اونجا دیگه کسی رو به خاطر قدرتش راه نمی دن ، باید لیاقتشو داشته باشه مگه نه ؟ اونجا دیگه همه یه رنگن ... اونجا ضعیف و قوی نداره ... فقیر و ثروتمند نداره ... اونجا همه عاشقن دیگه ؟ می گن اونجا هر کی هر چی که بخواد ، بهش می دی ، آره ؟ خدا جونم ، منم لیاقتشو دارم که بیام بهشت ؟ خدا جون من اگه بیام اونجا یه دوچرخه سفید می خوام ازت ... می خوام باهاش برم و همه جای بهشت رو ببینم ... می خوام از گل های اونجا بچینم ... یه عالمه گل ... بعدش می خوام همه گل هایی رو که چیدم بدم به خودت ... خدا جون می ذاری بهت گل بدم ؟ گل های قشنگ و رنگی و خوشبو ... خدا جون من گل خیلی دوست دارم ... خدا جون می ذاری من باغبون بهشت بشم ؟ می ذاری ... ؟ یعنی من لیاقتشو دارم ؟ ...
گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس چند می گویی سخن از درد و عیب دیگران خویش را اول مداوا کن کمال این است و بس پند من بشنو به جز با نفس شوم بد سرشت با همه عالم مدارا کن کمال این است و بس چون به دست خویشتن بستی تو پای خویشتن هم به دست خویشتن وا کن کمال این است و بس
چه احساس جالبی به آدم دست می ده وقتی که خسته باشی و بیایی و بشینی و یکی برات یه استکان چایی یا یه لیوان شربت بیاره . به نظرم همون احساس جالب به آورنده ، چای یا شربت هم دست می ده . ما آدما همیشه دنبال خوشبختیم . منتظریم آینده بیاد و خوشبختی را با خودش برامون بیاره در حالی که غافلیم از اینکه خوشبختی ، همون لحظه هایی هست که شاد و خندون در کنار عزیزامون هستیم . خوشبختی که تفسیر خاصی نداره . خوشبختی یعنی همون احساس رضایت از لحظات ... یعنی احساس آرامش ... خوشبختی یعنی تو گرما و هرم و داغی یه روز تابستونی یه لیوان آب یخ خوردن ... خوشبختی یعنی یه لبخند ... یعنی با هم بودن و با هم شاد بودن ... هر کدوم از ما تو زندگیمون بارها و بارها خوشبخت بودیم اما هنوزم فکر می کنیم خوشبختی ورای این چیزهاست اما واقعیت اینه که لبخند از پس اشک زیباست ...
میون این همه کوچه که به هم پیوسته کوچه قدیمیه ما کوچه بن بسته صدای رود بزرگ همیشه تو گوش ماست اون صدا لالایی خواب خوب بچه هاست کوچه اما هر چی هست ، کوچه خاطره هاست اگه تشنه س اگه خشک مال ماست ، کوچه ماست توی این کوچه به دنیا اومدیم توی این کوچه داریم پا می گیریم یه روزم مثل پدر بزرگ باید تو همین کوچه بن بست بمیریم اما ما عاشق رودیم مگه نه ؟ نمی تونیم پشت دیوار بمونیم ما یه عمری تشنه بودیم مگه نه ؟ نباید آیه حسرت بخونیم .
بعضی وقت ها فکر می کنم هفته یه ماکت از عمر آدمه ... شنبه ها مثل بچگی تازه می خوای بیبینی چه خبره ؟ ... یکشنبه و دوشنبه ، نوجوونی ... سه شنبه و چهارشنبه ، جوونی ... پنجشنبه ، میانسالی ... و جمعه هم پیری ... این غروب های جمعه هم مثل لحظه های آخر عمر می مونه . یعنی وقتی که دیگه می گن آقا وقت تمومه باید بری ... و دیگه باید دل از همه چیز و همه کس ، بکنی ... و دلم می گیره از این همه کار عقب مونده و دست خالی و آبروی نداشته و روی سیاه ... الهی از پیش خطر ... و از پس راهم نیست ... دستم بگیر که جز تو فضل و پناهم نیست ... الهی اگر دوستی نکردیم ... دشمنی هم نکردیم ... اگر چه بر گناه مصریم ... بر یگانگیت مقریم ... الهی نظر خود بر ما مدام کن و ما را برداشته ی خود نام کن و به وقت رفتن بر جان ما سلام کن ...
دوستان عزیز این پست رو دوست بسیار عزیز جناب آقای بابک پاک نهال لطف کردند برای من فرستادند تا من با انتخاب یک عکس در وبم قرار دهم . ضمن تشکر از این دوست گرامی باید عرض کنم من کلا آدم با سلیقه یی نیستم و نتونستم عکس خوبی برای این پست پیدا کنم که از همین جا از این دوست عزیز عذر خواهی می کنم و امیدوارم با بزرگواری خودشون منو ببخشن . با سپاس بی پایان از این دوست عزیز : شبی مردی خواب دید. اوخواب دید که تنها با خداوند در کنار ساحل دریا روی ماسه ها ایستاده است. و روی ماسه ها آثار پا نمایان است.
آدم تو زندگی همیشه حق انتخاب نداره . آدم حق انتخاب پدر و مادرش رو نداره . آدم حق انتخاب فرزندش رو نداره . آدم حق انتخاب ملیت و موطنش رو نداره . حتی حق انتخاب نوع بیماری یا شیوه مردنش رو هم نداره ( البته به جز شیوه بازار سیاه !!!) . اما انتخاب شیوه زندگی با خودمونه . حق انتخاب همسر با خودمونه یا لا اقل زمان به گونه یی ورق خورده که انتخاب همسر هم جزء اختیارات خود آدم در اومده و دیگه عقدی رو در آسمونا برای کسی نبسته اند ! ولی وقتی حق انتخاب به ما داده می شه دچار شک می شیم . درست نمی تونیم انتخاب کنیم . شک می کنیم و وقتی هم که دیگه شکی باقی نمونده حق انتخاب برامون رنگ باخته و ترجیح می دیم شخص دیگه یی هم به ما کمک کنه . یه دسته میگن هر وقت بین دو راه مردد موندید راهی را برید که عقلتون می گه نه راه دلتون رو . یه دسته هم عکس این نظر رو دارن و می گن راه دل رو باید رفت نه راه عقل رو ... راه دل ؟ ... راه عقل ؟ .... کدوم راه ؟ .... خوشبخت باشید.
گل بارون زده من گل یاس نازنینم می شکنم پژمرده می شم نذار اشکاتو ببینم تا همیشه تو رو داشتن، داشتن تمام دنیاس از تو و اسم تو گفتن بهترین همه حرفاس با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم لحظه هام پر می شه ازتو وقت غم خوردن ندارم ای غزل واره دلتنگ که همه تنت کلامه هنوزم با گل گونت شرم اولین سلامه ای توجاری توی شعرم مثه عشق وخون وحسرت دفتر شعر من از تو سبد خاطره هامه ای گل شکسته ساقه ، گل پرپر که به یاد هجرت پرنده هایی توی یأس مبهم چشمات می بینم که به فکر یه سفر به انتهایی سر به زیر دلشکسته ، نازنینم اگه ساده س واسه تو گذشتن از من مرثیه سر کن برای رفتن من آخه مرگه واسه من ، از تو گذشتن با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم لحظه هام پر می شه ازتو وقت غم خوردن ندارم گل بارون زده من اگه دلتنگم و خسته اگه پیچیدن طوفان ساقه ی منم شکسته می تونم خستگی هاتو از تن پاکت بگیرم می تونم برای خوبیت واسه سادگیت بمیرم
درد زمانی خونه نشین دل می شه که می بینم ، زنی با تمام ویژگی ها و جمالاتش ، مجبور به معامله شرف می شه . درد رو زمانی حس می کنم که می بینم مردی از مظهر محبت خونه تنها سایه ی کمرنگی رو می بینه ... پس به جستجوی اون چیزی که نداره می ره . درد رو زمانی حس می کنم که می بینم زنی از مظهر صفای خونه فقط صدای باز و بسته شدن در رو می شنوه ... پس به دنبال قلب مشتاقی می ره . درد زمانی حس می شه که فقط به خاطر این غرور مسموم ، زنی از روی عشق و صفا به همسرش نمی گه که « به تو افتخار می کنم » و مردی با عشق و خلوص به شریک زندگیش نمی گه که « دوستت دارم » . به خدا قسم که " از محبت خارها گل می شود" . به خدا قسم که اگه زنی ، همدم زندگیش رو به دریای شیرین محبتش مهمون کنه محاله که همدمش از چشمه خشکیده یی بخواد آب بخوره . به خدا قسم که اگه مردی یار زندگیش رو به باغ صفا و صداقت خودش دعوت کنه محاله که یارش میوه از جای دیگه یی بچینه ... به خدا قسم که محبت درمان دردهای جسم و روح ماست .
شیرین من تلخی نکن با عاشق تموم می شن گم می شن این دقایق دنیای ما مال من و تو این نیست رو کوه دیگه فرهاد کوه کنی نیست یه روزی میاد که نمی دونیم کی هستیم یار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد شیرین شیرینم ندی زندگیمو بر باد من نمی گم فرهاد کوه کنم من تیشه به کوه ها که نمی زنم من فرهاد عاشقم ، قلم تیشمه از تو نوشتن همه اندیشمه یه روزی میاد که نمی دونیم کی هستیم یار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد شیرین شیرینم ندی زندگیمو بر باد من نمی گم فرهاد کوه کنم من تیشه به کوه ها که نمی زنم من عاشق تو بی تو به کوه نمی ره وقتی نباشی تو خودش می میره
یه روزی خدا گفت می خوام یه موجود جدید خلق کنم ، بعد مشغول شد . چشم چشم دو ابرو ، دماغ و دهن یه گردو ، حالا بذار دوتا گوش ، موهاش نشه فراموش . بعضی ها مرد شدن بعضی ها زن . بعد فرشته ها اومدن دیدن . خوششون نیومد . ترش کردن . گفتن این دیگه چیه آفریدی خدا ؟ اینا جیگر همدیگه رو تو دنیا می کشن بیرون . ما که هستیم در خدمتت . خدا گفت من یه چیزی می دونم که شما نمی دونید . من با شماها حال نمی کنم . آخه شما ها جور دیگه یی نمی تونید باشید . شما ها بلد نیستید بد باشید . مجبورین همیشه خوب باشید . اما این جونور عشق منه . من ازشون خوشم می یاد . اینا می تونن از حیوون پست تر باشن یا می تونن به جایی برسن که از همه شما بالاتر بیان ، این دیگه بستگی به خودشون داره و راهی که انتخاب می کنن . وقتی یکی از اینا میگه خدا دلم می ریزه پایین چون اون می تونه هر کس دیگه یی رو هم صدا کنه ولی منو انتخاب می کنه ... دوستای خوبم امیدوارم همیشه انتخابتون بهترین باشه و به سعادت برسید .
همیشه روی یه پا ایستاده و دستاشو باز کرده ، انگار می خواد کسی رو بغل کنه . همیشه یه لبخند ناب و مهربون روی لباش نقش بسته . شاید به رهگذرایی می خنده که به اون فقط به چشم یه مترسک نگاه می کنن . به اونایی که فکر می کنن چون از چوب و کاهه پس نه حسی داره نه خونی تو رگاش جاریه . به اونایی که ادعای انسانیت می کنن ولی در عمل ذره ای از صداقت و احساس پاک اونو ندارن . مزرعه خونه به دوش لحظه هام هیچ کسی قصه من رو نشنید اولش یه پیر خسته منو کاشت میون یه عالمه گندم و جو یه کلاه روی سرم گذاشت و گفت می سپرم مزرعه رو به دست تو روزای داغ تابستون زردی مزرعه تو چشمای من نمی بستم چشامو تو روز و شب نکنه کلاغا گندم ببرن یه روزی به دستای داس درو ساقه های گندما بوسه زدن تک وتنها شدم اینجا توی دشت همه از بودن من بی خبرن شکر محصول ، قربونی کشته براش چوب می خواد فکر آتیش توی چشاش میادش آروم کنار منو بعد منو می شکنه با خنده زیر پاش!!
حالا یه نگاه به زندگیتون بکنید ببینید چندتا مترسک رو زیر پاتون له کردین ؟ یا چند بار اون مترسک بودین و وقتی زیر پا له شدین چیزی نگفتین ؟
کی بود زنگ زد به موبایلت ؟ پسر بود یا دختر ؟ چرا اینقدر گرم گرفتی ؟ دوست دخترت بود ؟ چرا اینقدر خشک حرف زدی ؟ می خوای باهاش ازدواج کنی ؟ ... به نظر شما با آدمای فضول چی کار می شه کرد ؟ یه جمله انگلیسی هست که ترجمه ش اینه : وقتی یه نفر از شما سوالی می پرسه که تمایل به پاسخ دادن ندارید ، لبخند بزنید و بپرسید : چرا می خوای بدونی ؟ اون کسی که جمله بالا رو گفته احتمالا هیچ وقت با یه فضول واقعی برخورد نداشته ! من اگه بخوام توصیه بالا رو در مورد یه نفر به کار ببرم ، هر 10 ثانیه باید لبخند بزنم و ازش بپرسم چرا می خوای بدونی ؟ به نظر شما با این آدمایی که عادت کردن سر از کار بقیه در بیارن چی کار باید بکنیم ؟ اگه مجبور باشین هر روز با یه همچین آدمی برخورد داشته باشین چی کار می کنین ؟
نمی دونم چه بلایی داره سر مردم میاد ؟ این روزا بیشتر بین مردم بودم و با چشمای خودم دیدم که از هر سه نفر مطمئنا یه نفر معتاده . با دیدن این همه جوون معتاد و درگیر دلم برای خودم و این همه جوون پوچ و بد بخت و برای بچه هایی که تا آخر عمر باید چوب حماقت این نسل رو بخورن و مثل ما و حتی خیلی بدتر از ما زندگی کنن سوخت . وقتی کراک و ال اس دی نشونه بچه باحالی شده ! و قیمت حشیش و هرویین از سیگار کمتره ، معلومه آخر راه یک نسل سر خورده به کجا ختم می شه .
یادمه اون اوایل که توی مزرعه بودم ، زیر دست مزرعه دار مهربون ، پیش بقیه سیب زمینی ها ، همه آرزوم بیرون رفتن از مزرعه بود ، مثل ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی ، عشق به تجربه های جدید . تا اینکه وقتی یه خورده بزرگ شدم یه روز یه کامیون اومد و در حالی که مزرعه دار مهربون گریه می کرد منو برد . اون موقع چیزی ته دلم لرزید . بعد ها فهمیدم که آدما بهش می گن دوست داشتن … اومدم شهر ، توی انبار ، توی میوه فروشی ها بودم . خودم رو با مقاله های روزنامه هایی که باهاشون سبزی ها رو دسته می کردن سرگرم می کردم . خیلی چیزها یاد گرفتم . بعد ها فهمیدم که آدما به این چیزا میگن فلسفه … روزها می گذشت و کسی سراغ سیب زمینی کوچولوی گوشه مغازه نمیومد. تا اینکه یه روز یه خانومی اومد تو ، نگاهم بهش افتاد . ناز بود ، خیلی ناز . دیدم داره میاد طرفم . نگام کرد و لبخندی زد . بغلم کرد و منو برد پیش خودش . مدت ها با هم بودیم ، تو آشپزخونه به حرفاش گوش می دادم و غمخوارش بودم . هر وقت می دیدمش دلم تالاپ تالاپ می کرد . می دونستم که آخر سر باید سرخ بشم تو آتیش ، مثل همه سیب زمینی ها . ولی اون این کار رو باهام نکرد . همه چیزش با بقیه فرق می کرد . حتی موقعی هم که منو ترک می کرد با همه فرق داشت . وقتی ترکم کرد به امان خدا رهام نکرد . گذاشتم تو یه گلدون با عشقش بهم آب داد . منو سیراب کرد . هنوزم وقتی می بینمش دلم می لرزه . وقتی بهم آب می ده پرواز می کنم . خیلی ها می گن ماله جوونیه ، بعد یه مدت یادت می ره . ولی آخه سیب زمینی ها که پیر و جوون سرشون نمی شه . اونا فقط یه چیزن : سیب زمینی …
دو کودک را دیدم که می گریستند ! یکی در آغوش مادر و دیگری برای آغوش مادر . دو پسر بچه را دیدم که می گریستند ! یکی از سر سیری و دیگری از غم سیری . دو جوان را دیدم که می گریستند ! یکی از درد بی دردی و دیگری از بی دردی مردمان بی درد . لعنت بر من اگر به یاد آن کودک غمگین و گریان نباشم . همه نقاشی شدیم با دستای تو مهربون دوتا رو با هم کشیدی یکی رو بی همزبون به یکی نونوایی دادی به یکی یه لقمه نون به یکی صدتا نشون یکی بی نام و نشون به یکی قصر طلایی به یکی گوشه ی خاک یکی دوتا چتر داره یکی مونده زیر بارون بالای نقاشیتو دادی به هر کی پول داره ولی با این همه پول هیشکی محبت نداره پایین نقاشیتم درسته پولی ندارن اما چهره ی اونا عشقو به یادم میاره ای خدا کاری بکن از آدمای نقاشیت یکی هم پیدا بشه بذر محبت بکاره
من بالاخره بعد از کلی تحقیق دشمن اصلیه ایران رو کشف کردم ... بگم کیه ؟
« پله برقی فرودگاه مهر آباد » . آره درست خوندید ، شک نکنید . آخه فقط حساب کنید این پله برقی از روزی که تو فرودگاه استخدام شده چند هزار تا آدم به درد بخور رو با خودش برده و اون آدما دیگه بر نگشتن . من مطمئنم اونایی که با این پله برقی خیر ندیده رفتن ته دلشون نمی خواستن برن چون اگه می خواستن برن با پای خودشون از پله های معمولی که همون بغل بود می رفتن بالا ... من با چشم خودم چند بار اون آدما را دیدم ... نظر شما چیه ؟
اگه یه تیکه ابر از آسمون بکنن بدن به شما باهاش چی کار می کنین؟
من اول بهش سلام می کنم بعدش دماغمو می مالم به دماغشو می گم : گوگولی گوگولی !!! بهش می گم به مامانش بگه یه خورده بارون برامون بفرسته . اون وقت بوسش می کنم و بعدشم دودستی می ندازمش بالا که بره پهلوی مامانش . آخه گناه داره طفلکی . خوب نیست اینجا تو این هیر و بیر نگهش دارم و نذارم بره . آخه هر چیزی که گریه کنه خوب لابد دل داره دیگه ، و خوب هر چیزی هم که دل داشته باشه ، دلش تنگ می شه . شما دلتون میاد یه کاری بکنین که دل یه ابر کوچولو تنگ بشه ؟ من که دلم نمیاد ... دلم بدجوری هوای بارون کرده .
آرامگاه تیایس چند سالیه که برام معنای دیگه یی پیدا کرده . معنای کوچه هایی که در دلتنگی هام همراهم بودن . من هیچوقت فرهاد رو از نزدیک ندیدم اما صداشو زیاد شنیدم . راستی بعد اون دیگه کی می خواد برای گنجشکک اشی مشی دل بسوزونه ؟ کیه که دیگه واسه یه مرد بخونه ؟ فرهاد حق داشت که بره . اون دیگه تموم شده بود . دیگه اینجا گنجایش اون و دغدغه هاش رو نداشت . مرد ها اسطوره شدن . تو زمونه ای که دلقک خریدار داره جایی برای نوش زهرهای تلخک نیست . تو روزگار یخ زده پست الکترونیک دیگه کیه که خریدار دخترک چادر سیاه باشه که یه سال صبر کنه تا شب چهارشنبه سوری بیاد تا با هزار شوق پشت در خونه شما قاشق زنی کنه تا مگه اینطوری شوق بلوغش رو به گوش شما برسونه ؟ دیگه مدت هاست که شب چهار شنبه آخر سال بچه های محل به جای آتیش روشن کردن و پریدن از رو آتیش فقط ترقه می ترکونن . تو عصر پلی استیشن و اکس باکس کدوم بچه یی می دونه الک دولک چیه ؟ دیگه کدوم بچه یی سکه عیدی می گیره تا بدونه شوق شمردن سکه ها چه رنگیه ؟ آره اون حق داشت که بره و کودکی های ما رو هم ببره . هر وقت صداشو می شنوم یاد بچگی هام می افتم که همیشه تو خونه پدربزرگ و مادربزرگ صدای فرهاد شنیده می شد . چقدر دلم برای بچگی هام تنگ شده . نمی دونم کجا خوندم که وقتی آهویی عزیزش رو از دست می ده داغی بر جگرش حک می شه که از عمرش کاسته می شه . انگار فرهاد از این داغ ها زیاد بر جگر داشت . با خودم عهد کردم که اولین سفر خارج از کشورم فرانسه باشه . می خوام برم به تیایس . خدایا این دل بی صاحب این روزا چه زود به زود می گیره ...
کاشکی صدامونو می شنید ، کاشکی نمی رفت : فرهاد ... دیگر نمی خواهم تو را باز اینگونه در بستر ببینم تا کی خدایا اخگرم را در زیر خاکستر ببینم ؟ بر خیز تا یک بار دیگر با هم زمستان را سر آریم برخیز تا ای مرد تنها این خستگی از تن بر آریم برخیز تا زنگ صدایت زنگ غم از قلبم کند پاک شوق شب مهتابی تو مه را چنین برده به افلاک برخیز از بستر تو برخیز می خواهم امشب شاد باشی می خواهم امشب نازنینم از درد و غم آزاد باشی می آیم امشب بر در تو تا صبح قاشق می زنم باز مهمان کن این قلب تهی را با عطر یاس و نغمه ای ساز عاشق ترین فرهاد عالم سر کن سرود زندگانی ای مرد رویاهای شیرین تو می توانی ، می توانی
با سلام خدمت شنوندگان عزیز ، قبل از اینکه به سوالات شما در موارد روانشناسی ، خانوادگی ، علمی ، هنری ، سیاسی ، اجتماعی و ادبی پاسخ بدم یاد آور می شم که کنفرانس " پشتک بزنید تا خوشبخت شوید " همه روزه غیر از روزهای یکشنبه ، دوشنبه ، سه شنبه ، پنجشنبه و جمعه از ساعت 7 بعد از ظهر در طبقه دوم ساختمانی که طبقه اول در پایین آن واقع شده برگزار می گردد . به سراغ اولین شنونده می ریم . رادیو امروز بفرمایید ؟ - الو ؟ سلام آقای دکتر ... *سلام بفرمایید. - آقای دکتر من یه مشکلی دارم که روم نمیشه بگم ! * بله . شما فرزند چندم خانواده هستین ؟ - سومی از راست آقای دکتر . دوتا برادر بزرگتر دارم. * نه . اون روزی که به دنیا اومدی فرزند چندم بودی؟! - آخرین فرزند آقای دکتر ! * بعله . حدس می زدم . معمولا اونایی که موقع تولد فرزند آخر هستن لوس و ننر و بچه ننه بار میان و روشون نمیشه مشکلاتشون رو بگن . به هر حال موفق باشید ، به سراغ شنونده بعدی می ریم. - ولی آقای دکتر ؟ * حرف نباشه ! نفر بعد ... رادیو امروز بفرمایید ؟ - سلام . ببخشید آقای دکتر من یه ماشین خریدم می خواستم ببینم به نظر شما می ارزه یا نه ؟ * چه رنگیه ؟ - آبی آقای دکتر . * آره جانم می ارزه . به سراغ شنونده بعدی می ریم . رادیو امروز بفرمایید ؟ -سلام آقای دکتر حال شما چه طوره ؟ * همین جاست که من با شما مشکل دارم ! من دکترم یا شما ؟ شما روی چه حسابی به خودتون اجازه می دین که حال یک آقای دکتر رو بپرسید ؟! اصلا شما چی کاره این ؟ لابد فرزند اول هم هستین که اینقدر مغرور و خودخواه و خودبزرگ بین هستین ! - آقای دکتر ببخشید سوء تفاهم شده . من منظوری نداشتم به خدا . در ضمن من فرزند اول نیستم ، فرزند آخرم . * بعله ... حدس می زدم ! - اِ .. اِ .. آقای دکتر شما که گفتید من فرزند اولم ؟! * می خواستم چک کنم ببینم به جزمغرور وخودخواه وخودبزرگ بین دروغگوهم هستین یا نه ؟ شنونده بعدی ؟ - سلام آقای دکتر . من مشکل خیلی مهمی دارم در مورد پسرم . پزشک ها گفتن که پسرم بیماری " آنتای نکیا تیلو گلیو پلاسما " داره و براش داروی " هگزا گونال دی آنتی بالاس " تجویز کردن . می خواستم اگه ممکنه در مورد این بیماری توضیح بدید و آیا این دارو عوارض جانبی هم داره یا نه ؟ * بله . در مورد همون چیزه یعنی بیماری که گفتین پزشک ها تشخیص دادن بیماری بدیه . و در مورد دارو هم باید سر وقت خورد . به هر حال نگران این بیماری نباشید با دارو خوب می شه . - ولی آقای دکتر پزشک ها گفتن که امیدی نیست ! * بله ! البته امیدی نیست ! ولی از نظر روان شناختی و اصول شخصیتی جامعه شناسی در جامعه مدرن ، باید همیشه امید داشت ! در ضمن من چیزایه بیشتری هم میدونم که نمیشه تو رادیو گفت . شنونده بعدی بفرمایید ؟ - سلام آقای دکتر من یه مشکلی با شوهرم داشتم ... * شوهر شما هم با شما مشکلی داره؟ - والا نمی دونم . * چطور نمی دونین ؟ شوهر شما فرزند چندمه ؟ - فرزند آخر. * نه از آخر فرزند چندمه ؟ - از آخر میشه فرزند اول . * بعله مشکل شما همینجاس ! اون روزی که ما با کسی ازدواج می کنیم که فرزند اول باشه ، مثل کودکی است که پا نداره و ما می خوایم براش کفش بخریم ! چرا ما باید درگیر زندگی ای بکنیم که شوهرمون فرزند اوله ؟ خوب دوستان به پایان برنامه رسیدیم . به امید روزی پر از مشکلات بیشتر. خدانگهدار . اول معذرت می خوام اگر بعضی وقتا از کلماتی استفاده کردم که مودبانه نیست ، مجبور بودم : ۱. قبل از هر کاری اول فرهنگ لغاتتون رو تکمیل کنین که کم نیارین. 2. یادتون باشه همیشه حق با شماست . گور بابای بقیه ! 3. اگه به ترافیک بر خوردین و راه بسته بود اصلا نگران نشین بندازین تو خط روبرو و تا جایی که می شه برین ، این مشکل اوناییه که از روبرو میان ، خودشون حلش کنن ! 4. اگه باز تو ترافیک گیر کردین و نتونستین از سمت چپ برین ناراحت نشین ها ، خدا سمت راست رو که ازتون نگرفته ( منظور منتهی الیه سمت راست که ماشین ها پارک می کنن ) بندازین اونطرف با سرعت برین اگه به ماشین پارک شده رسیدین سه سوت بپیچین جلوی ماشین سمت چپی . دو حالت داره یا تصادف می کنین یا ماشینه از هولش بهتون راه می ده ! 5. اگه باز تو ترافیک گیر کردین یا پشت چراغین و دو تا ماشین جلوییتون نیم متری با هم فاصله دارن ( عرضی ) سعی خودتون رو بکنین ، خدا رو چه دیدین شاید اون وسط جا شدین ! 6. تو بزرگراه نکنه یه وقت بین دو خط برین ها . همیشه یه طوری باشین که یه لنگتون اینور خط باشه یکی اونور خط . اینطوری سرعت عملتون می ره بالا و هر لحظه که اراده کنین می تونین خط عوض کنین. در ضمن کسی هم نمی تونه ازتون سبقت بگیره . اینجوری یه حالی هم به همه می دین ! 7. اگه تو بزرگراه می خواین خارج بشین لزومی نداره قبلترش خط عوض کنین . توهمون خط سبقت برین نزدیک خروجی به طور اریب یا عمود یه راست برین تو خروجی . ماشین پشتی ها خودشون می دونن چی کار کنن. 8. حالا اگه احیا نا خروجی رو رد کردین اصلا مهم نیست . فکر کردین دنده عقب رو واسه چی گذاشتن ؟! 9. اگه رفتین تو ورود ممنوع ، صاف بشینین پاتونم بذارین رو گاز . چراغ بزنین که اون احمقایی که از روبرو میان ! برن کنار . خوب لابد کار دارین که دارین خلاف می کنین ! 10. اگه دارین تو خیابون می رین یهو می بینین که ای وای از محل مورد نظر دور شدین یا اونور خیابون کار دارین در جا دور بزنین . فکر نکنین باید تو آینه رو نگاه کنین ، راهنما بزنین ، یا صبر کنید . آخه ممکنه یه کمی طول بکشه شما دور بگیرین بقیه مجبورن وایسن ! 11. اگه راننده تاکسی هستین همیشه تو منتهی الیه سمت چپ برین آخه بقیه خط ها شلوغه اگه احیانا مسافر دیدین همون جا وایسین سوارش کنین . فوقش بقیه پشت سرتون می ایستن . آدم نباید عجله کنه ! 12. اگه راننده اتوبوسین همیشه با سرعت حرکت کنین آخه هر چی ماشین سنگین تره کیفش هم بیشتره . سعی کنین فاصلتون با ماشین جلویی 20-30 سانت بیشتر نباشه که اگه ترمز کرد یا زیرش کنین یا همچین بچسبین بهش که طرف کپ کنه ! 13. یادتون باشه فاصله ایمنی با ماشین جلویی یعنی حد اکثر به اندازه یه سپر که کسی نتونه بیاد جلو شما ! 14. اگه خواستین پارک کنین و فضا زیاد بود یه جوری وایسین که جلو عقبتون نتونن پارک کنن ( چشمشون کور برن یه جای دیگه پارک کنن ) و اگه جا کم بود همچین کیپ تا کیپ وایسین که بقیه نتونن از تو پارک در بیان ( چشمشون کور می خواستن یه جور وایسن شما هم بتونین پارک کنین ) . قانون 2 یادتون نره ! 15. بعد از پارک راحت در رو باز کنین و پیاده بشین . یه وقت تو آینه نگاه نکنین که ببینین ماشین میاد یا نه . ماشین که داره میاد باید شعورش برسه که شما می خواین پیاده بشین و وایسه ! 16.اگه یه وقت جای پارک تو محل مورد نظر نبود بیخود بالا پایین نرین. دوبله پارک کنین . مگه چیه ؟ حالا سر خیابون یا کوچه باریکه یا اونکه می خواد دور بزنه پشت شما گیر میکنه مهم نیست . اصلا چرا شما همش باید به فکر مشکلات بقیه باشین ؟! خودشون یه راهی پیدا می کنن . 17. برای هر کاری می تونین از بوق استفاده کنین . به جای راهنما، چراغ ، اعتراض ، فحش و سلام علیک و ...
دلم تنگه ... دلم خیلی تنگه ... اونقدر که حتی دیگه پام توش نمی ره ... شاید دلیل راه نرفتنم همین باشه ... آخه بدون دل نمی شه جایی رفت ، کسی رو دید ... فکر کنم باید یه دونه نوش رو بخرم ... حالا نمی دونم که یه دونه پای جدید بخرم یا یه دونه دل جدید ... احتمالا پا ارزونتر باشه ...
عزیزی از دست رفت که نوشتن از او به خصوص از رفتنش خیلی سخته . نمی دونم از متانت آیدین بنویسم یا از بازی های دیدنیش . نمی دونم از ادبش بنویسم یا از گل های زیبایش . آیدین نیکخواه بهرامی از ستارگان بسکتبال بود که در بازی های آسیایی دوحه و جام ملت های آسیا در ژاپن نقش به سزایی ایفا کرد . آیدین که تیم ملی قطر را با بازی دیدنیش آتش زد ، جامعه ورزش و طرفدارانش را با رفتن نا باورانه خود سوزاند . هیچ وقت یادم نمی ره که آیدین گفت آرزوی همه ما بر آورده شد و بالاخره المپیک را هم از نزدیک می بینیم . می خواستیم با آیدین در المپیک بزرگی کنیم اما افسوس که او به جای المپیک به سوی معبودش شتافت . روحش شاد یادش گرامی.
یه گربه توی حیاطمون جهار تا بچه به دنیا آورده . امروز بعد از غروب چهار تاییشون داشتن شیر می خوردن از مامانشون . چقدر بچه گربه ها نازند . بعدشم که من حیاط رو آب پاشی کردم هر چهار تاشون از آب روی موزاییک ها می خوردن با ولع تمام . ولی خوب هنوز خیلی ترسو هستند .حالا چرا من اینا رو می نویسم ؟ شاید چون به نظرم زندگی مجموعه ایست از میلیون ها چیز جزئی که خیلی هاش دوست داشتنی هستند . پس از این چیزای جزئی نهایت استفاده رو ببرید.
با تو ام آی غریبه تو که از کوچه من می گذری زوزه باد در این کوچه چه ها گفت به تو ؟ تو به دنبال چه ؟ گر به دنبال منی تن این کوچه منم ! گرچه بوی غم و اندوه و نموری دارم ... لیک این را تو بدان غم دوری گل اینگونه مرا خوار نمود آری ای رهگذر ، ای دوست که با دیده عبرت به دلم می نگری روزگاری دل من نیز گل سرخی داشت روزگاری به گل سرخ خودش می بالید لیک روزی یک باد ، بادی از تاریکی گل سرخم را برد ، گل خوبیهایم ، گل خنده ، گل عمرم را برد ... و از آن روز سیاه من و این کوچه ی دل همه مخروبه شدیم در تمنای گل و نور و چراغ . و از آن روز نه نوری دیدیم و نه حتی رنگی ! تا به امروز که تو بار دگر به میان من و این کوچه ی دل آمده ای بنشین در دل و از راز دلم آگه شو . مگذر همچون باد لیک او ... آری او از میان کوچه گذشت مثل هر رهگذری ...
می گن آدم برفی قلبش از یخه ، واسه همینم احساس نداره . ولی من می گم آدم برفی خیلی هم با احساسه . با احساس تر از خیلی آدم ها . آدم برفی قلبش سفید و پا که . آدم برفی از نظر من عاشق ترین موجود دنیاس ، آره عاشقترین . آدم برفی عاشق آفتاب و گرماس . واسه همینم تمامه شب رو تو سرما تنهای تنها به انتظار عشقش بیدار می مونه تا اومدن عشقش رو نظاره کنه . اونقدر انتظار می کشه تا عشقش از راه برسه . وقتی هم که عشقش از راه رسید واسش می میره . آروم آروم آب می شه و صداش در نمیاد . تا لحظه آخر هم با خنده به عشقش نگاه می کنه . چه مرگه زیبا و رویایی . کمتر کسی راز عاشق بودن آدم برفی رو درک می کنه . کاش آدم ها هم ذره ای از احساس پاک آدم برفی رو داشتن. به خصوص همونایی که می گن آدم برفی احساس نداره و قلبش از یخه ...
زمین نلرز ، خانه های ما سست است . زمین نلرز ، خانه های ما کاه گلیست . زمین نلرز ، کودک من در کنج دیوار پر از خالی پهلوی عروسکش خوابیده است . زمین نلرز ، فردا می خواهم برای عروسی خواهرم کله قند بخرم . زمین نلرز ، هنوز به بیبی نگفتم که چقدر دوستش دارم . زمین نلرز ، دستهایم هنوز میل به کار دارند . زمین نلرز ، من آرزوهای زیادی دارم . روحشان شاد.
چه قدر این روزا همه چیز و همه جا قشنگه. فصل زمستون شده . فصلی که پر از رنگه . فصلی که پر از زیباییه . خود به خود یه نیروی مرموزی سرحالم میکنه . شادم میکنه. همه جا و همه چی رنگ داره . شال و کاپشن و کلاه های رنگارنگ . بچه های خوشحال از بارش برف دیشب . آدم برفی های دوست داشتنی . چترهای رنگارنگ . این روزا هیچ چیزی به اندازه دیدن شال و کاپشن و کلاه های رنگی و دستکش های جورواجور و پوتین های خوشگل رنگارنگ آدمو شاد نمیکنه.خدا جونم ممنون به خاطر این همه زیبایی .
تاریخچه جشن کریسمس
در دوران ما قبل تاریخ ، مردم سرزمین های مختلف ، فرا رسیدن نیمه زمستان را – که شب ها به تدریج کوتاه می شد و طول روزها افزایش می یافت - با آتش افروزی و آیین های قربانی و مراسم سنتی جشن می گرفتند . رومیان ، این روزها را جشن " ساتورنالیا " ، می نامیدند و در ماه دسامبر ، چند هفته را به شادمانی و قمار بازی می گذراندند. قبایل ژرمن شمال اروپا نیز نیمه زمستان را با عیش و نوش و مراسم مذهبی جشن می گرفتند. البته پیش از این چنین تصور می شد که عیسی مسیح در فصل بهار متولد شده است ؛ اما پاپ ژولیوس اول ، در سده چهارم میلادی ، روز 25 دسامبر را برای تجلیل از میلاد مسیح اعلام کرد و بدین ترتیب ، جشن های دیرینه میان زمستانی را با یک عنصر مسیحی درهم آمیخت.
بابانوئل در همان سده چهارم ، یکی از اسقف های آسیای صغیر ( ترکیه امروز ) به خاطر رفتار مهربانانه اش با کودکان شهرت یافت.این شخص که بعدها به سنت نیکولاس ( نیکولاس قدیس) شهرت یافت ، در نقاشی های قرون وسطا و عصر رنسانس به شکل مردی بلند بالا با چهره ای جدی و نجیبانه نشان داده شده است و تا حدود قرن شانزدهم ، جشن مخصوص او در روز ششم دسامبر در سراسر اروپا برگزار می گردید ، اما از آن پس، این جشن ، تنها به پروتستان های هلند منحصر گردید. بچه های هلندی ، شب کریسمس کفش های خود را کنار بخاری دیواری خانه هایشان می گذاشتند و کمی علوفه هم برای اسب نیکولاس قدیس بیرون در خانه می نهادند و سنت نیکولاس ، سوار بر اسب خود، بر بالای بام خانه ها می گذشت و از راه دودکش خانه ها ، آب نبات و شیرینی به داخل کفش های کودکان می انداخت ، همزمان معاون او – پیتر سیاه – نیز از لوله دودکش ها پایین می رفت و هدایایی را که برای بچه ها آورده بود ، در خانه ها می گذاشت.
مهاجران هلندی که به آمریکای شمالی کوچ کردند ، این رسم را با خود به آن کشور بردند و در آنجا بود که نام او به " SANTA CLAUS " تغییر یافت . در یک داستان منظوم با عنوان" شب پیش از کریسمس " برای نخستین بار ، از یک شیطانک ( پری) پیر و شوخ نیز یاد شده ، که سوار بر سورتمه ای به وسیله یک گوزن کشیده می شود. کریسمس در اعصار انجیلی جشن گرفته نمی شد ، اما در برخی کلیساها مراسمی برای سپاس از خداوند که عیسی ( ع ) را به زمین فرستاده برگزارمی گردید . تاریخچه درخت کریسمس سنت درخت کریسمس، به آلمان قرن شانزدهم میلادی و زمانی که مسیحیان، درختان تزیین شده را به خانه های خود آوردند، برمیگردد. همچنین در آن زمان عده ای هرمهایی از چوب میساختند و آنرا با شاخه های درختان همیشه سبز و شمع تزیین میکردند.به تدریج رسم استفاده از درخت کریسمس در بخشهای دیگر اروپا نیز طرفدارانی پیدا کرد. در سال 1841، انگلستان، پرنس آلبرت (Prince Albert)، شوهر ملکه ویکتوریا (Queen Victoria) با آوردن درخت کریسمس به کاخ ویندسور (Windsor) و تزیین آن با شمع، شیرینی، میوه و انواع آب نبات، استفاده از درخت را به چیزی مد روز مبدل کرد.واضح است که خانواده های ثروتمند انگلیسی به سرعت از این مد پیروی کردند و با ولخرجی تمام به تزیین درخت میپرداختند. در سالهای 1850، این تزیینات شامل عروسک، لوازم خانه مینیاتوری، سازهای کوچک، جواهرات بدلی، شمشیر و تفنگ اسباب بازی، میوه و خوراکی بود. بسیاری از آمریکاییهای قرن نوزدهم، درخت کریسمس را چیزی غریب میدانستند و اولین درخت کریسمس در آمریکا، مربوط به سال 1830 است که آنهم توسط ساکنان آلمانی پنسیلوانیا به نمایش گذاشته شده بود. این درخت برای جلب کمکهای مردمی برای کلیسای محلی برپا شده بود. در سال 1851، چنین درختی در محوطه خارجی یک کلیسا برپا شد اما وجود آن برای ساکنان این قصبه بسیار توهین آمیز و نوعی بازگشت به بت پرستی به شمار می آمد و آنها خواستار جمع کردن تزیینات شدند.در حدود سالهای 1890، لوازم تزیینی کریسمس از آلمان وارد میشد و درخت کریسمس به تدریج در ایالات متحده محبوبیت میافت. جالب است که ار.پاییان از درختان کوچکی که حدود 1 تا 1.5 متر طول داشتند استفاده میکردند در حالی که آمریکاییان درختی را میپسندیدند که تا سقف خانه برسد.در اوایل قرن بیستم، آمریکاییان درختهای کریسمس را بیشتر با لوازم تزیینی دست ساز خودشان تزیین میکردند اما بخشهای آلمانی/آمریکایی همچنان به استفاده از سیب، بلوط، گردو و شیرینیهای کوچک بادامی ادامه میدادند.کشف برق، به ساخته شدن چراغهای کریسمس انجامید و امکان درخشش را برای درختان به ارمغان آورد. پس از آن دیدن درختان کریسمس در میدان شهرها به یک منظره آشنای این ایام مبدل شد و تمام ساختمانهای مهم-چه شخصی و چه دولتی- با برپا کردن یک درخت، به اسقبال تعطیلات کریسمس میرفتند.
واقعا زمستان خيلي حرف داره ... زمستان رو براي اولين بار با قصه هاي ننه سرما شناختيم .شايد هم با لمس دونه هاي ريز هزار نقش با اون آشنا شديم. ولي اگر شعر زير رو با هم بخونيم مي بينيم که هيچ چيزي از زمستان نمي دونستيم ... زمستان يک فصل از سال نيست ... زمستان يک قسمت از آفرينشه ... يعني زمستان براي هر چيزي تعريف مي شه ... براي سال ، عمر ، عشق .... برف نو برف نو سلام سلام بنشین خوش نشسته ای بر بام پاکی آوردی ای امید سپید همه آلودگی است این ایام راه شومی است می زند مطرب تلخ واری است می چکد در جام اشک واری است می کشد لبخند ننگواری است می تراشد نام شنبه چون جمعه پارچون پیرار نقش همرنگ می زند رسام مرغ شادی به دام گاه آمد به زمانی که بر گسیخته دام ره به هموار جای دشت افتاد ای دریغا که بر نیاید گام تشنه آنجا به خاک مرگ نشست کاتش از آب می کند پیغام کام ما حاصل آن زمان آمد که طمع بر گرفته ایم از کام خام سوزیم الغرض بدرود تو فرود آی برف تازه سلام
چهار شمع به آهستگي ميسوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش ميرسيد.
شب یلدا یا « شب چله » شب اول زمستان و درازترین شب سال است و فردای آن با دمیدن خورشید ، روزها بزرگ تر شده و تابش نور ایزدی افزونی می یابد . این بود که ایرانیان باستان ، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می کردند . ریشه کلمه یلدا متعلق به زبان سریانی است و به معنای تولد یا میلاد است . یلدا یک جشن آریایی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می کرده اند . وقتی میتراییسم از تمدن ایران باستان به سایر جهان منتقل شد در روم و بسیاری از کشورهای اروپایی روز 21 دسامبر به عنوان تولد میترا جشن گرفته می شد ولی پس از قرن چهارم میلادی در پی اشتباه محاسباتی ، این روز به 25 دسامبر انتقال یافت و از سوی مسیحیان به عنوان روز کریسمس جشن گرفته شد . یکی از آیین های شب یلدا ، تفال با دیوان حافظ است . ایرانیان دیوان اشعار لسان الغیب را با نیت بهروزی و شادکامی می گشایند و فال دل خویش را از او طلب می کنند: روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر کار آخر شد آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد در این شب شاهنامه خوانی نیز رواج دارد : ز بهر بر و بوم و پیوند خویش زن و کودک و خرد و فرزند خویش همه سر به سر تن به کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم نقل خاطرات و قصه گویی پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها نیز یکی از مواردی است که یلدا را برای خانواده ایرانی دلپذیرتر می کند. تنقلات و خوراکی ها بسته به محیط و سبک زندگی مردم منطقه می باشد اما هندوانه و انار میوه هایی است که همیشه در سفره موجود می باشد . وجود هندوانه به این دلیل است که نیاکان ما اعتقاد داشتند که اگر مقداری هندوانه در شب چله بخورند در سراسر زمستانی که در پیش رو دارند سرما و بیماری بر آن ها غلبه نخواهد کرد . انار هم نماد زایش فراوان است و در ارتباط مستقیم با معنی شب یلداست . میوه ای است که ارمغان زرتشت پیامبر است و تاج آن یاد آور شعله آتش . به همین دلیل تاج شاهان ایران باستان شبیه تاج انار بود . یلدای امسال به شما خوش بگذره. رخشا نکوترین چهر است شب یلدا تولد مهر است این همایون شب خیال انگیز هست در آخرین شب پاییز بیخ و بن در حماسه گستردست در نهادش حماسه پروردست لفظ یلدا اگر چه سریانیست شب مهر آفرین ایرانیست
به بهانه ۲۹ آذر سالروز فوت هنرمند عزیز و خوش صدا ناصر عبدالهی :
آینه از عطر تو لبریز کوچه از خاطره سر شار خونه با یاد تو روشن خونه با خواب تو بیدار با تو بیدار ستاره بی تو بی برگه اقاقی تو نباشی نه درختی نه گلی میون باغی تو ندیم اطلسی ها تو بهار خونه بودی ناصر برای بودن تو چه عاشقونه بودی شونه هات پناه گریه تو هجوم غصه و غم جاریه دست تو بوده روی هر چی زخمه مرهم مثله شونه هات شکسته دلم از این همه غربت بی تو موندن بی تو بودن واسه من نمی شه عادت
من همیشه سنگ رو دوست داشتم . بر عکس اینکه همه آدمهای بی احساس رو به سنگ تشبیه می کنن ، به نظرم سنگ سرشار از احساسه . هم زیباست ، سخته و هم خیلی تنهاست . همیشه وقتی مدت زیادی کوه نوردی می کنیم به دنبال سنگی هستیم تا به اون تکیه کنیم و خستگیمون در بره . همیشه وقتی خستگیمون بر طرف می شه راهمون رو ادامه می دیم و سنگ می مونه و سنگ . وقتی از سنگ برای دفاع استفاده می کنیم و حتی امکان داره به سمتی پرتابش کنیم ، هر چی که با سنگ آسیب دیده باشه را درمان می کنیم ولی سنگ بازم یه گوشه تنها می مونه . سنگ همیشه برای من حکم شنونده خوبی را داشته . شنونده رازدار ، زیبا و سخت . دلم می خواد یه جایی دوری باشم که سنگ داشته باشه و من حرفامو راحت بهش بزنم . وقتی با سنگ حرف می زنم خیلی قشنگ به حرفام گوش می ده . وقتی فکرش رو می کنم چقدر دل این سنگ می تونه زخمی باشه از اینکه دلتنگی های خیلی ها رو می بینه و زخم دل خودش می مونه برای خودش . خیلی دوست دارم توی نقاشی هام زخم سنگ رو نشون بدم ولی مثله خودش سخته . سنگ شیشه را ... شیشه هم گوشه ای ز سنگ را شکسته بود دست شهر شیشه را دوباره ناز کرد اشک سنگ را ولی کسی ندید ... درد سنگ را کسی دوا نکرد کاش یک نفر برای لحظه ای آه سنگ را به گوش جان می شنید .
من به خدا به چشم یه دوست نگاه می کنم ... ارتباطم باهاش دوستانه و صمیمیه ... باهاش حرف می زنم ... براش درد دل می کنم ... بهش نق می زنم ... براش اتفاقای روز مره مو تعریف می کنم ... باهاش مشورت می کنم ... ازش کمک فکری می گیرم ... گاهی چنان قیافه ای براش می گیرم که خودم حس می کنم خدا از اون بالا داره برام سر تاسف تکون می ده ... گاهی اینقدر بهش پیله می کنم که بهم می گه چی می خوای ؟ بیا بگیر برو دست از سرم بردار ... گاهی نصیحتم می کنه و می گه آخه اینی که می خوای به صلاحت نیست ... ولی من صلاح خودمو نمی خوام ...می دونم این کار به نفعم نیست ... ولی بهش اصرار می کنم ... بعدش اینقدر ازش می خوام کمکم کنه و اونم با بزرگواری این کارو می کنه ... خدایا اگه راستشو بخوای منم دیگه تسلیمم ... دیگه ازت چیزی نمی خوام ... حالا خوب شد ؟ حالا خدا جونم من که حرفتو گوش دادم !!! همین یه بارم چیزی که می خوامو بهم بده !!! کسی رو بهم بده که از این تنهایی نجات پیدا کنم ... خدا جونم هر چی که تو بگی ... هر چی که تو بخوای ...
همه به آدم زل می زنند و با قیافه حق به جانب می گن : خودت خواستی . آخه من چه جوری بهشون حالی کنم که من مقصر نبودم ، آفتاب مقصر بود و رنگ آسمون مقصر بود و گنجشک ها مقصر بودن . من چه جوری بهشون بفهمونم که اون روز یه روزی بود و نسیم یه جوری می وزید که جز عاشق شدن هیچ کار دیگه یی نمی شد کرد ؟ می دونید از کدوم روزا بود ؟ از اون روزا که همه چیز آفتابی و روشنه . از اون روزها که صد سال بعدم یادش می افتی ، همه رنگ ها را به وضوح به خاطر میاری . ولی خوب حالا که چی ؟ حالا که گذاشته رفته می خوای چی کار کنی ؟ حالا که بهت گفته فقط می خواستم بازیت بدم می خوای چی کار کنی ؟ به خاطر اون یه روز که نمی تونم هزار تا روز آفتابی دیگه رو خراب کنم . هر جا هست شاد و خندون و سلامت باشه چون منم اینجور دوسش داشتم . ولی نمی تونم که چشمامو ببندم و نبینم که باز هوا اونجوری میشه ، باز آسمون اون رنگی میشه ، باز گنجشک ها می خونن . حتی اگه چشمامو ببندم هم فایده نداره . چون اون نسیمه ، باز دوباره داره تو هوا موج می زنه ، میاد محکم می خوره به صورتم و دلم رو هری می ریزونه پایین ...
وقتی پروانه باشی سبکی
زندگی رو بو می کشی زندگی رو جشن می گیری وقتی پروانه باشی رو هر گلی می شینی زندگیت همش رنگیه پس همه بیاید تا مثل پروانه ها زندگی کنیم ...
به پیرامون خود می نگرم و درختان پر از شکوفه را می بینم غروب صورتی رنگ ، و کودکان خندان و پر نشاط را به پیرامون خود می نگرم و می بینم پر از چیزهای هراس انگیز است ولی سپس تو را می بینم و می دانم که عشق من به تو اراده ای به من می دهد که خوبی های زندگی را گرامی بدارم و کششی تا با بدی های آن بستیزم تو را می بینم و می دانم تنها عشق دلگرمی ماست بر این که دنیا زیبا خواهد ماند از تو متشکرم که دنیای مرا زیبا کرده ای
عاشقا رو یه جای دنیا دارن دار می زنن دلای شکسته کنج کلبه ها تار می زنن کوچه مونده بود هنوز به آخرش رفتی کجا ؟ پریای نازنین دارن واست زار می زنن اون اسیرای قفس ، پرنده ها بی تو دارن پرا و بالاشونا به در و دیوار می زنن مرگ ودوست نداشتی وبه فکرترسش نبودی آدما اینجا دارن واسه تو گیتار می زنن شعرای قشنگتو می خونن و با دستاشون سیب سرخ ،انار سرخ،به دومن یارمی زنن تو به آزادی رسیدی آخرش رها شدی همه ی پرنده ها دارن اینو جار می زنن اونا که هوای عاشقارو بیشترک دارن مرهمی رو زخمای آیدای تب دار می زنن میان و میگن سلام و تسلیت ، بعدم می رن توی روزنامه واست خدانگهدار می زنن اما خوش به حال تو که رفتی و فرشته ها تو بهشت دارن واست آهنگ دیدار می زنن
امروز صبح رفتم جلوی آینه . یه مرور سریع به زندگیم کردم ، خیلی سریع . مثله اینکه آینه داشت اونها رو به من نشون می داد ... دیدم خیلی چیزا هست که ندارم و شاید تا آخر عمر هم به اونها نرسم . دیدم که تو زندگیم فر صتهای خوبی رو از دست دادم . دیدم این چند وقته اخیر خیلی افسوس گذشته رو خوردم . دیدم که بعضیا تو زندگی سرعتشون مثله هواپیمای ما فوق صوت هست و سرعت من در حد یه دوچرخه . و دیدم چیزای دیگه یی رو که همگی حکایت از گذران سریع عمر و برداشت کم من از زندگی تو این روزای اخیر می کرد . رفتم تو خودم . ناراحت شدم که چرا دارم جوونی خودمو از دست می دم . اون هم به این راحتی ... اما مثل اینکه یک دفعه فیلم عوض شد . آینه داشت چیزای دیگه یی نشون می داد . چیزایی که شاید تا امروز کمتر دیده بودم . آینه به من نشون داد چیزایی دارم که دیگرون اون ها رو ندارن . چیزهایی که شاید برای دیگران ارزشی نداشته باشن اما من اونا را با دنیا عوض نمی کنم . آینه برام زندگی کسی رو تعریف کرد که سرعتش تو زندگی اونقدر سریع شد که وقتی لبه پرتگاه رسید نتونست خودشو بگیره . آینه تعریف کرد که وضعیت من می تونست خیلی بد تر از این باشه . گفت افراد زیادی هستن که آرزوی داشتن چیزهایی خیلی کمتر رو دارن . گفت یه سر سوزن دلخوشی با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست . گفت اگه شاد باشی و اگه سعی کنی که دیگرون رو هم در شادی خودت شریک کنی اونوقت از زندگیت راضی می شی . گفت که هیچ وقت تنها به خودت فکر نکن و بدون که همیشه باید دیگرون رو هم در شادی و خوشبختی خودت سهیم کنی . حرفای آینه که تموم شد باز رفتم تو فکر . اما فکرهایی که با قبل فرق داشت . عوض شده بودم . فهمیدم که این چند وقته اخیر اگه تو زندگیم کم کاری کردم و ناراحت بودم اما وضعیت می تونست خیلی بدتر از این باشه . تصمیم گرفتم که از این به بعد روش مناسبتری تو زندگیم داشته باشم و تا حد امکان گذشته رو هم جبران کنم . از امروز می خوام با امید تر زندگی کنم . قدر اون چیزهایی که دارم رو بدونم و برای اون چیزهایی که ندارم اما ارزش به دست آوردن رو دارن با توکل به خدا اقدام کنم . به آینه لبخند زدم و از اون خداحافظی کردم .امروز روز تولد دوباره منه .
|













































