|
کی بود زنگ زد به موبایلت ؟ پسر بود یا دختر ؟ چرا اینقدر گرم گرفتی ؟ دوست دخترت بود ؟ چرا اینقدر خشک حرف زدی ؟ می خوای باهاش ازدواج کنی ؟ ... به نظر شما با آدمای فضول چی کار می شه کرد ؟ یه جمله انگلیسی هست که ترجمه ش اینه : وقتی یه نفر از شما سوالی می پرسه که تمایل به پاسخ دادن ندارید ، لبخند بزنید و بپرسید : چرا می خوای بدونی ؟ اون کسی که جمله بالا رو گفته احتمالا هیچ وقت با یه فضول واقعی برخورد نداشته ! من اگه بخوام توصیه بالا رو در مورد یه نفر به کار ببرم ، هر 10 ثانیه باید لبخند بزنم و ازش بپرسم چرا می خوای بدونی ؟ به نظر شما با این آدمایی که عادت کردن سر از کار بقیه در بیارن چی کار باید بکنیم ؟ اگه مجبور باشین هر روز با یه همچین آدمی برخورد داشته باشین چی کار می کنین ؟
نمی دونم چه بلایی داره سر مردم میاد ؟ این روزا بیشتر بین مردم بودم و با چشمای خودم دیدم که از هر سه نفر مطمئنا یه نفر معتاده . با دیدن این همه جوون معتاد و درگیر دلم برای خودم و این همه جوون پوچ و بد بخت و برای بچه هایی که تا آخر عمر باید چوب حماقت این نسل رو بخورن و مثل ما و حتی خیلی بدتر از ما زندگی کنن سوخت . وقتی کراک و ال اس دی نشونه بچه باحالی شده ! و قیمت حشیش و هرویین از سیگار کمتره ، معلومه آخر راه یک نسل سر خورده به کجا ختم می شه .
یادمه اون اوایل که توی مزرعه بودم ، زیر دست مزرعه دار مهربون ، پیش بقیه سیب زمینی ها ، همه آرزوم بیرون رفتن از مزرعه بود ، مثل ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی ، عشق به تجربه های جدید . تا اینکه وقتی یه خورده بزرگ شدم یه روز یه کامیون اومد و در حالی که مزرعه دار مهربون گریه می کرد منو برد . اون موقع چیزی ته دلم لرزید . بعد ها فهمیدم که آدما بهش می گن دوست داشتن … اومدم شهر ، توی انبار ، توی میوه فروشی ها بودم . خودم رو با مقاله های روزنامه هایی که باهاشون سبزی ها رو دسته می کردن سرگرم می کردم . خیلی چیزها یاد گرفتم . بعد ها فهمیدم که آدما به این چیزا میگن فلسفه … روزها می گذشت و کسی سراغ سیب زمینی کوچولوی گوشه مغازه نمیومد. تا اینکه یه روز یه خانومی اومد تو ، نگاهم بهش افتاد . ناز بود ، خیلی ناز . دیدم داره میاد طرفم . نگام کرد و لبخندی زد . بغلم کرد و منو برد پیش خودش . مدت ها با هم بودیم ، تو آشپزخونه به حرفاش گوش می دادم و غمخوارش بودم . هر وقت می دیدمش دلم تالاپ تالاپ می کرد . می دونستم که آخر سر باید سرخ بشم تو آتیش ، مثل همه سیب زمینی ها . ولی اون این کار رو باهام نکرد . همه چیزش با بقیه فرق می کرد . حتی موقعی هم که منو ترک می کرد با همه فرق داشت . وقتی ترکم کرد به امان خدا رهام نکرد . گذاشتم تو یه گلدون با عشقش بهم آب داد . منو سیراب کرد . هنوزم وقتی می بینمش دلم می لرزه . وقتی بهم آب می ده پرواز می کنم . خیلی ها می گن ماله جوونیه ، بعد یه مدت یادت می ره . ولی آخه سیب زمینی ها که پیر و جوون سرشون نمی شه . اونا فقط یه چیزن : سیب زمینی …
دو کودک را دیدم که می گریستند ! یکی در آغوش مادر و دیگری برای آغوش مادر . دو پسر بچه را دیدم که می گریستند ! یکی از سر سیری و دیگری از غم سیری . دو جوان را دیدم که می گریستند ! یکی از درد بی دردی و دیگری از بی دردی مردمان بی درد . لعنت بر من اگر به یاد آن کودک غمگین و گریان نباشم . همه نقاشی شدیم با دستای تو مهربون دوتا رو با هم کشیدی یکی رو بی همزبون به یکی نونوایی دادی به یکی یه لقمه نون به یکی صدتا نشون یکی بی نام و نشون به یکی قصر طلایی به یکی گوشه ی خاک یکی دوتا چتر داره یکی مونده زیر بارون بالای نقاشیتو دادی به هر کی پول داره ولی با این همه پول هیشکی محبت نداره پایین نقاشیتم درسته پولی ندارن اما چهره ی اونا عشقو به یادم میاره ای خدا کاری بکن از آدمای نقاشیت یکی هم پیدا بشه بذر محبت بکاره
من بالاخره بعد از کلی تحقیق دشمن اصلیه ایران رو کشف کردم ... بگم کیه ؟
« پله برقی فرودگاه مهر آباد » . آره درست خوندید ، شک نکنید . آخه فقط حساب کنید این پله برقی از روزی که تو فرودگاه استخدام شده چند هزار تا آدم به درد بخور رو با خودش برده و اون آدما دیگه بر نگشتن . من مطمئنم اونایی که با این پله برقی خیر ندیده رفتن ته دلشون نمی خواستن برن چون اگه می خواستن برن با پای خودشون از پله های معمولی که همون بغل بود می رفتن بالا ... من با چشم خودم چند بار اون آدما را دیدم ... نظر شما چیه ؟
اگه یه تیکه ابر از آسمون بکنن بدن به شما باهاش چی کار می کنین؟
من اول بهش سلام می کنم بعدش دماغمو می مالم به دماغشو می گم : گوگولی گوگولی !!! بهش می گم به مامانش بگه یه خورده بارون برامون بفرسته . اون وقت بوسش می کنم و بعدشم دودستی می ندازمش بالا که بره پهلوی مامانش . آخه گناه داره طفلکی . خوب نیست اینجا تو این هیر و بیر نگهش دارم و نذارم بره . آخه هر چیزی که گریه کنه خوب لابد دل داره دیگه ، و خوب هر چیزی هم که دل داشته باشه ، دلش تنگ می شه . شما دلتون میاد یه کاری بکنین که دل یه ابر کوچولو تنگ بشه ؟ من که دلم نمیاد ... دلم بدجوری هوای بارون کرده .
آرامگاه تیایس چند سالیه که برام معنای دیگه یی پیدا کرده . معنای کوچه هایی که در دلتنگی هام همراهم بودن . من هیچوقت فرهاد رو از نزدیک ندیدم اما صداشو زیاد شنیدم . راستی بعد اون دیگه کی می خواد برای گنجشکک اشی مشی دل بسوزونه ؟ کیه که دیگه واسه یه مرد بخونه ؟ فرهاد حق داشت که بره . اون دیگه تموم شده بود . دیگه اینجا گنجایش اون و دغدغه هاش رو نداشت . مرد ها اسطوره شدن . تو زمونه ای که دلقک خریدار داره جایی برای نوش زهرهای تلخک نیست . تو روزگار یخ زده پست الکترونیک دیگه کیه که خریدار دخترک چادر سیاه باشه که یه سال صبر کنه تا شب چهارشنبه سوری بیاد تا با هزار شوق پشت در خونه شما قاشق زنی کنه تا مگه اینطوری شوق بلوغش رو به گوش شما برسونه ؟ دیگه مدت هاست که شب چهار شنبه آخر سال بچه های محل به جای آتیش روشن کردن و پریدن از رو آتیش فقط ترقه می ترکونن . تو عصر پلی استیشن و اکس باکس کدوم بچه یی می دونه الک دولک چیه ؟ دیگه کدوم بچه یی سکه عیدی می گیره تا بدونه شوق شمردن سکه ها چه رنگیه ؟ آره اون حق داشت که بره و کودکی های ما رو هم ببره . هر وقت صداشو می شنوم یاد بچگی هام می افتم که همیشه تو خونه پدربزرگ و مادربزرگ صدای فرهاد شنیده می شد . چقدر دلم برای بچگی هام تنگ شده . نمی دونم کجا خوندم که وقتی آهویی عزیزش رو از دست می ده داغی بر جگرش حک می شه که از عمرش کاسته می شه . انگار فرهاد از این داغ ها زیاد بر جگر داشت . با خودم عهد کردم که اولین سفر خارج از کشورم فرانسه باشه . می خوام برم به تیایس . خدایا این دل بی صاحب این روزا چه زود به زود می گیره ...
کاشکی صدامونو می شنید ، کاشکی نمی رفت : فرهاد ... دیگر نمی خواهم تو را باز اینگونه در بستر ببینم تا کی خدایا اخگرم را در زیر خاکستر ببینم ؟ بر خیز تا یک بار دیگر با هم زمستان را سر آریم برخیز تا ای مرد تنها این خستگی از تن بر آریم برخیز تا زنگ صدایت زنگ غم از قلبم کند پاک شوق شب مهتابی تو مه را چنین برده به افلاک برخیز از بستر تو برخیز می خواهم امشب شاد باشی می خواهم امشب نازنینم از درد و غم آزاد باشی می آیم امشب بر در تو تا صبح قاشق می زنم باز مهمان کن این قلب تهی را با عطر یاس و نغمه ای ساز عاشق ترین فرهاد عالم سر کن سرود زندگانی ای مرد رویاهای شیرین تو می توانی ، می توانی
|








