|
به پیرامون خود می نگرم و درختان پر از شکوفه را می بینم غروب صورتی رنگ ، و کودکان خندان و پر نشاط را به پیرامون خود می نگرم و می بینم پر از چیزهای هراس انگیز است ولی سپس تو را می بینم و می دانم که عشق من به تو اراده ای به من می دهد که خوبی های زندگی را گرامی بدارم و کششی تا با بدی های آن بستیزم تو را می بینم و می دانم تنها عشق دلگرمی ماست بر این که دنیا زیبا خواهد ماند از تو متشکرم که دنیای مرا زیبا کرده ای
عاشقا رو یه جای دنیا دارن دار می زنن دلای شکسته کنج کلبه ها تار می زنن کوچه مونده بود هنوز به آخرش رفتی کجا ؟ پریای نازنین دارن واست زار می زنن اون اسیرای قفس ، پرنده ها بی تو دارن پرا و بالاشونا به در و دیوار می زنن مرگ ودوست نداشتی وبه فکرترسش نبودی آدما اینجا دارن واسه تو گیتار می زنن شعرای قشنگتو می خونن و با دستاشون سیب سرخ ،انار سرخ،به دومن یارمی زنن تو به آزادی رسیدی آخرش رها شدی همه ی پرنده ها دارن اینو جار می زنن اونا که هوای عاشقارو بیشترک دارن مرهمی رو زخمای آیدای تب دار می زنن میان و میگن سلام و تسلیت ، بعدم می رن توی روزنامه واست خدانگهدار می زنن اما خوش به حال تو که رفتی و فرشته ها تو بهشت دارن واست آهنگ دیدار می زنن
امروز صبح رفتم جلوی آینه . یه مرور سریع به زندگیم کردم ، خیلی سریع . مثله اینکه آینه داشت اونها رو به من نشون می داد ... دیدم خیلی چیزا هست که ندارم و شاید تا آخر عمر هم به اونها نرسم . دیدم که تو زندگیم فر صتهای خوبی رو از دست دادم . دیدم این چند وقته اخیر خیلی افسوس گذشته رو خوردم . دیدم که بعضیا تو زندگی سرعتشون مثله هواپیمای ما فوق صوت هست و سرعت من در حد یه دوچرخه . و دیدم چیزای دیگه یی رو که همگی حکایت از گذران سریع عمر و برداشت کم من از زندگی تو این روزای اخیر می کرد . رفتم تو خودم . ناراحت شدم که چرا دارم جوونی خودمو از دست می دم . اون هم به این راحتی ... اما مثل اینکه یک دفعه فیلم عوض شد . آینه داشت چیزای دیگه یی نشون می داد . چیزایی که شاید تا امروز کمتر دیده بودم . آینه به من نشون داد چیزایی دارم که دیگرون اون ها رو ندارن . چیزهایی که شاید برای دیگران ارزشی نداشته باشن اما من اونا را با دنیا عوض نمی کنم . آینه برام زندگی کسی رو تعریف کرد که سرعتش تو زندگی اونقدر سریع شد که وقتی لبه پرتگاه رسید نتونست خودشو بگیره . آینه تعریف کرد که وضعیت من می تونست خیلی بد تر از این باشه . گفت افراد زیادی هستن که آرزوی داشتن چیزهایی خیلی کمتر رو دارن . گفت یه سر سوزن دلخوشی با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست . گفت اگه شاد باشی و اگه سعی کنی که دیگرون رو هم در شادی خودت شریک کنی اونوقت از زندگیت راضی می شی . گفت که هیچ وقت تنها به خودت فکر نکن و بدون که همیشه باید دیگرون رو هم در شادی و خوشبختی خودت سهیم کنی . حرفای آینه که تموم شد باز رفتم تو فکر . اما فکرهایی که با قبل فرق داشت . عوض شده بودم . فهمیدم که این چند وقته اخیر اگه تو زندگیم کم کاری کردم و ناراحت بودم اما وضعیت می تونست خیلی بدتر از این باشه . تصمیم گرفتم که از این به بعد روش مناسبتری تو زندگیم داشته باشم و تا حد امکان گذشته رو هم جبران کنم . از امروز می خوام با امید تر زندگی کنم . قدر اون چیزهایی که دارم رو بدونم و برای اون چیزهایی که ندارم اما ارزش به دست آوردن رو دارن با توکل به خدا اقدام کنم . به آینه لبخند زدم و از اون خداحافظی کردم .امروز روز تولد دوباره منه .
هر وقت که تصمیمی مهم می گیرم اونو با تو در میون می ذارم هر وقت که روزی سخت دارم در کنار من بودن تو سختیش رو از یادم می بره هر وقت که دلسرد می شم از کاری که می کنم می تونم همیشه به دلگرمی های تو تکیه کنم هر وقت که می بینم در پی انجام کار اشتباهی هستم تو منو به راه راست بر می گردونی به همین دلیل فهمیدم هیچ چیزی تو زندگی پر ارزش تر از عشق تو نیست از تو متشکرم و دوستت دارم خدا جون .
چند وقتیه یه مسئله ذهنمو مشغول کرده من که خودم همیشه به شما دوستام سر می زنم و همیشه آخره حرفام به شماها می گم شاد باشید ، چه سهمی تو شاد کردنه شما داشتم؟ من که دلم می خواد همه شاد و خوشحال باشن ، چرا نباید از لحظه های شاد زندگی براتون بنویسم ؟ واقعاً ذهن منو مشغول کرده و هیچ جوابی هم ندارم و نمی دونم چرا ؟ خلاصه اینکه بد جوری تو فکرم و از خودم بدم میاد . از اینکه همیشه دارم دیگران رو با مطالبم ناراحت می کنم . می خوام تغییر کنم و این تغییر خودمو دوست دارم ، چون به خاطر شما دوستای خوبم و خودمه که می خوام تغییر کنم . می خوام تلاشمو بکنم تا مثله سابق بشم و باید بگم که خیلی نزدیک هم شدم . شاید تا چند ساعت دیگه و یا شاید تا چند روز دیگه ولی دیگه نمی ذارم به هفته بکشه !!! قول می دم ...
.. دیگه تمام لحظه هام دیر شده شن های ساعتم به پایان خود رسیدن دیگه وقته اینه که ساعت شنیم رو بر گردونم و زندگی رو از سوی دیگه سر بگیرم از اون سو که سبزه و سبک بال دیگه فصل کوچم فرا رسیده
خسته و فرسوده ام در درونم از همه نالیده ام من نمی دانم چرا من چرا پژمرده ام ؟ من چرا اندوه و غم را با خودم آورده ام ؟ غم ولی از من شده اندوه و ماتم هم ولی از من شده پس که این حرف مرا ، هیچ آشنایی نمی فهمد چرا ؟ این چگونه زندگیست ؟ این چرا با درد و رنج و خستگیست ؟ این چرا اینقدر خا ئن ؟ این چرا اینقدر پست ؟ این چرا غرق است در اندوه و غم ؟ خسته ام از خستگی ، خسته از نا مردمی ، دلبستگی از خیانت ها و تلخی ، از پریشانی و ضعف از ندامت های پشت هر گناه ترسهای هر نگاه ، دستهای بی پناه شکوه های گاه و گاه چشم های خسته از اندوه و آه من نمی دانم چرا من چرا از خود بریدم ؟ من چرا اینگونه تلخ از همه دنیا بریدم ؟
|






